پشت يك هيچستان
در مكاني كه نه چندان دور است
آدم آمد پيدا
دست تقدير خدا
از گل بدبو و لجن
راه انداخت گروه مارا
و چه ميدانم من كه خدا خود داند
كرده ي تقدير چه شد
بازتابي زگل آلوده روزگار بد اين وانفسا
و چه بد گشتيم ما
كه خدا بعد آن احسن خودكرده ي خويش
بيزار شده از من وما
و نميدانم چيست
گاه مي انديشم كه همه شوخي بي رنگ ملائك با ماست
و چه آدمهايي
كه پنهان شده اند
پشت تقدس هاشان
همه كر هم شده اند
و به اعجاز خدايي هم نيز
خط ترديدكشيدند پررنگ
اينطرف پشت چارگوشه ي اين بعد حيات
بي شمار است كسي
كه بدل ميفهمد
"زنده بودن حتي فاجعه است"
و در اين درد بزرگ بودن
گم كردن و دور افتادن از اوست كه ميرنجاند
ودر اينجا كه با شير ئ عسل ميفهمند معني جنت را
انحراف جنسي
شده روياي بشر با حوري
و چنين تقدس ها را
دوري از لذت دنيا ديدند
واژه ي ايمان را به خاك انداختند
و نكرديم ز روز يك سوال از خورشيد
و نديديم كه مهتاب به شب ميتابد
بازتابي ز فرورفته ي گرداب شديم
شمع ها را ديديم و به شب خنديديم
غافل از مردن شمع خو گرفتيم به شب
و كسي نيست كه بيابد خود را
در آينه ي روشن دل
و چه آسان داديم
رخت ايمان را ما
در هجوم سيلاب
پشت ديوار تقدس هامان ايمان مرد
و خدا ميرنجيد و خدا مي رنجد
و در اين وسعت تنگ بودن
فقر ها فقر خداست
درد من فقر خداست
درد تو فقر خداست
درد ما فقر خداست
و چه ميگويم من
كه در آن وانفسا
عشق را كينه ي من در دل شد
روح خدا در جانم
و امانت بر پشت
قلمش در دستم
و اسامي خدا در دل من
من به راه افتادم
آمدم تا اينجا كوله باري بر دوش
از اسما خدا
گريه چون ميكردم خنده را فهميدم
درد را چون ديدم درمان را فهميدم
و چه خوشحال و چه سرمست و چه مغرور شدم
آه چه خوشبختم من
فرياد ميزنم با شعرم
معني شبها را
معني روشن را
معني بودن را
