تبليغاتX
روزهای تنهایی

روزهای تنهایی

"روياي خلقت"

پشت يك هيچستان

در مكاني كه نه چندان دور است

آدم آمد پيدا

دست تقدير خدا

از گل بدبو و لجن

راه انداخت گروه مارا

و چه ميدانم من كه خدا خود داند

كرده ي تقدير چه شد

بازتابي زگل آلوده روزگار بد اين وانفسا

و چه بد گشتيم ما

كه خدا بعد آن احسن خودكرده ي خويش

بيزار شده از من وما

و نميدانم چيست

گاه مي انديشم كه همه شوخي بي رنگ ملائك با ماست

و چه آدمهايي

كه پنهان شده اند

پشت تقدس هاشان

همه كر هم شده اند

و به اعجاز خدايي هم نيز

خط ترديدكشيدند پررنگ

اينطرف پشت چارگوشه ي اين بعد حيات

بي شمار است كسي

كه بدل ميفهمد

"زنده بودن حتي فاجعه است"

و در اين درد بزرگ بودن

گم كردن و دور افتادن از اوست كه ميرنجاند

ودر اينجا كه با شير ئ عسل ميفهمند معني جنت را

انحراف جنسي

شده روياي بشر با حوري

و چنين تقدس ها را

دوري از لذت دنيا ديدند

واژه ي ايمان را به خاك انداختند

و نكرديم ز روز يك سوال از خورشيد

و نديديم كه مهتاب به شب ميتابد

بازتابي ز فرورفته ي گرداب شديم

شمع ها را ديديم و به شب خنديديم

غافل از مردن شمع خو گرفتيم به شب

و كسي نيست كه بيابد خود را

در آينه ي روشن دل

و چه آسان داديم

رخت ايمان را ما

در هجوم سيلاب

پشت ديوار تقدس هامان ايمان مرد

و خدا ميرنجيد و خدا مي رنجد

و در اين وسعت تنگ بودن

فقر ها فقر خداست

درد من فقر خداست

درد تو فقر خداست

درد ما فقر خداست

و چه ميگويم من

كه در آن وانفسا

عشق را كينه ي من در دل شد

روح خدا در جانم

و امانت بر پشت

قلمش در دستم

و اسامي خدا در دل من

من به راه افتادم

آمدم تا اينجا كوله باري بر دوش

از اسما خدا

گريه چون ميكردم خنده را فهميدم

درد را چون ديدم درمان را فهميدم

و چه خوشحال و چه سرمست و چه مغرور شدم

آه چه خوشبختم من

فرياد ميزنم با شعرم

معني شبها را

معني روشن را

معني بودن را

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:46  توسط رویا  | 

"چرا از مرگ مي ترسيد "

چرا از مرگ مي ترسيد؟

چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟

مپنداريدبوم نااميدي باز

به بام خاطر من ميكند پرواز

مپنداريد جام جانم ازاندوه لبريز است

مگوييد اين سخن تلخ وغم انگيز است

مگرمي اين چراغ بزم جان مستي نمي ارد؟

مگرافيون افسونكار

نهال بيخودي رادر زمين جان نميكارد؟

مگراين مي پرستي ها و مستي ها

براي يك نفس آسودگي ازرنج هستي نيست؟

مگر دنبال آرامش نميگرديد؟

چراازمرگ ميترسيد؟

كجاآرامشي از مرگ خوشتر كس تواند ديد؟

مي وافسون فريبي تيزبال وتند پروازند

اگر درمان اندوهند

خماري جان گزا دارند

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد

خوش آن مستي كه هوشياري نمي بيند

چرا از مرگ ميترسيد

چراآغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟

بهشت جاودان آنجاست

جهان آنجا و جان آنجاست

سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشيست

همه ذرات هستي محو در روياي بي رنگ فراموشيست

نه فريادي نه آهنگي نه آوايي

نه ديروزي نه امروزي نه فردايي

جهان آنجا وجان آنجا

زمان در خواب بي فرجام

خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد

همه بر آستان مرگ سر فرودآريد

در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست

در اين دوران كه هرجا هر كه را زر در ترازو زور در بازوست

جهان را دست اين نامردم صدرنگ بسپاريد

كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد

چرا از مرگ مي ترسيد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:45  توسط رویا  | 

سعادت از آن تو باد

باشد كه شاديهاي تو به روشني صبح بدرخشد

و غمهاي تو فقط سايه هايي باشند كه در پرتو نور عشق رنگ ببازند.

باشد كه آنقدر شادباشي تا شاداب بماني

هدفمند چندان كه نيرومند پيش روي

غصه دار تا آنجا كه انسان بودن را فراموش نكني

اميدوار چندان كه شادمان بماني

روبرو شوي با شكست تا فروتني بياموزي

كاميابي چندان كه مشتاق بماني

دوستان در كنار تا آسوده زندگي كني

ايمان به خود و شجاع تا غم بزدايي

ثروتمند تا آنجا كه بي نياز باشي

ودر آخر اينكه:

پر اراده و مصمم تا هر روزت را پر شكوه تر از ديروز آغاز كني.

.

.

.

.

به اميد آينده اي زيبا و روشن براي همه ي شما دوستان خوبم كه لحظات خوبي رو باهاتون گذروندم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:59  توسط رویا  | 

مردهادر چارچوب عشق به وسعت غيرقابل تصوري نامردند براي اثبات كمال نامردي شان همين بسكه درمقابل قلب عاشق وفريب خورده ي يكزن احساس ميكنند مردند تاهنگاميكه قلب زن تسليم نشده پست ترو سمجتر از يك سگ ولگرد عاجزتراز يك اسيرو گداتر ازهمه ي گدايان سامره دست تمنا به
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:41  توسط رویا  | 

Ngar junam salam faghat mitunam bgam mano bbakhsh inroza halam khob nist inja jloy hamey dustan azat ozr mikham
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:4  توسط رویا  | 

Ngar junam joz inke bgam mano bbakhsh harf digeiy nadaram bavar kn halam in roza khob nis jloy hame dustan azat ozr mikham duset daram
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:59  توسط رویا  | 

مسافر

بارش خاطره ها

چتري از ياد تو و فاصله ها

دو سه برگ حرف نگفته يه سكوت

كوچه باغ غزل چرخ كبود

يه درخت چند تا كلاغ

باغي از عطر نگاه من وتو

ودو تا شاخه ي عشق

يه مسافر كه نرفت و تو دلش

يه روزي احساس غربت ميريزه

ميدوني...مسافرا

يه روزي بايد برن

به كجا نميدونم

مگه فرقي ميكنه

تودل مسافرا گذر ثانيه ها موندني نيست

هر چي تو دنياشونه رفتنيه

همه چي جز يه دل ساده و صاف

ميدوني قصمون پايان نداره

اول قصه ي ما مسافره

وقتي كه جاده به پايان ميرسه

وقتي كه يهو به مقصد ميرسي

عمر اين مسافرم تموم ميشه

بعد اون مينويسن تو كتابا يه روزي تو شهر ما

يكي بود تو شهر ما

كه هميشه غزل ميخوند

يكي بود كه غرق دلباختگي بود

يكي بود كه با نگاش ميشد از بركه ي عاشقي گذشت

يه مسافر يه غريبه يه خيال

يكي كه همدم آسمونا بود..... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:58  توسط رویا  | 

نه از آغاز چنين رسمي بود

و نه فرجام چنين خواهد شد

كه كسي جز تو تورا دريابد

تو در اين راه رسيدن به خودت تنهايي

ظلمتي هست اگر

چشم از كوچه ي ياري بردار

و فراموش كن اين كهنه خيال

نور فانوس رفيقي كه تورا در يابد

دست ياري كه بكوبد بر در

پرده از پنجره ها بر گيرد قفل را بگشايد

كوله بارت بردار

دست تنهايي خودرا تو بگير

و از آينه بپرس

منزل روشن خورشيد كجاست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 12:2  توسط رویا  | 

Salam dlam emshab khaily grfte man vblag dros kardam k az tanayi dar biam vali nmitonam in rahesh nis dige khaste shodam toin donyayi ke adama taskhiresh kardan ensaf nis tana basham vali engar khoda ham dusam ndare baram 2a knin
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:4  توسط رویا  | 

Salam dlam emshab khaily grfte man vblag dros kardam k az tanayi dar biam vali nmitonam in rahesh nis dige khaste shodam toin donyayi ke adama taskhiresh kardan ensaf nis tana basham vali engar khoda ham dusam ndare baram 2a knin
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:3  توسط رویا  |