تبليغاتX
پرواز کبوتر از ذهن - درونی سازی جهان بیرون
من و امیر تو اتوبوسیم و مردمک چشمامون به هم گره خورده و من سعی می کنم جنبه نارسیستی شخصیتیم رو با پیدا کردن تصویرم در شبکیه او تقویت کنم. من و امیر دو همزاد عجیب غریبیم: در واقع کی با من همزاد نیست؟ آیا تمام آدم های دور و برم نماد تجسّم یافته بخشی از من نیستند؟ شاید هم به قول صادق هدایت انگار همه آدم ها آفریده شدند که من رو گول بزنند. شاید مثل خواب تمام کسایی که می بینم فقط حلول افکار و احساسات خود منند. شاید ها و بایدها زیاد است. نمونه کوچیکی رو نقل می کنم: (اگر حال ندارید برید، چون عادت من روده درازی است، اما اگر بمانید به قول اسکار وایلد بخشی از وجودم را به شما می دم.)

به امیر تو اتوبوس گفتم "تصادف وجود نداره. چیزی اتفاق نمی افته که قبلا اتفاق نیفتاده، ما فقط پخش مجددی هستیم از چیزی که خودمون هم نمی دونیم چیه. تنها چیزی که به کمک می کنه که بفهمیم این جهان، توهم من و توئه سیستم نشانه ها است. مثلا موقعی که از مصاحبه گروه باران رد شده بودم سوار اتوبوس پولی شدم که بالای شیشه جلوش نوشته بود: هو الرزاق. خب با خودم گفتم تصادفه. برگشتنه باز هم همان اتوبوس من رو برگردوند: باز هم گفتم که تصادفه اما امیر امروز هم بعد از یک سال وقتی من و تو بحث کار می کردیم و به گذشته فکر می کردم دیدم سوار همان اتوبوسم. حاج آقا دولابی می گفت: اگر در خیابان دعوا دیدید تو خودتونه." بحث ما این جا تمام شد و رفتیم سر بحث دین و این که چقدر عقاید من از عقاید ارتدکس اسلامی فاصله دارد. به امیر گفتم: عجیبه! پوچی بعضی از این عقاید و اصلا وجود خودم رو طوری احساس می کنم که دیگر نمی تونم به راحتی با این عقاید ارتباط برقرار کنم" موقعی که داشتیم پایین می آمدیم، محبوب به من تنه ای زد که رضا می دونی چی داره از ضبط پخش میشه؟ شعر خیامه. با خودم گفتم: خیل و خب خیام هم درباره پوچی این دنیا میگه. این هم یک تصادف دیگه. به امیر هم تلنگری زدم و مطلب بالا را من باب مزاح به او گفتم. بعد می خواستم شعری از خیام را بخوانم که هنوز هم در خواندش اشکال دارم، به هر حال به شکل کاووسی گونه اش این بود:

ابریق ما را چرا بشکستی یا رب                  خاک به دهنم مگر تو مستی یا رب؟

خب یک تصادف دیگه به وقوع پیوست: فرد جلویی ما برگشت و درست شعر رو با چنان هیجانی خوند که نزدیک بود در اثر هل کردنش با سکندری جانانه ای که خورده بود نقش زمین شود. خب تصادف بعدی چی بود؟

اگر خسته شدید بروید، اما اگر بمانید شاید یکی از اون شایدهای بالا به دردتان بخورد و بتوانید سیستم نشانه-تعبیری مرا وارد سیستم روحی خودتان کنید و برای لذت با آن بازی بازی کنید.

بعد از ظهر یک سال پیش بود و من از زور گرمای کندلینیم کلافه بودم. داشتم به درونی سازی جهان برون فکر می کردم: به گفته شمس که : "تاتار (مغول ها) صفت قهر تست."  یا " ار به کسی به دیده بد می نگری    از چنبره درون خود می نگری" مثل بعضی از اوقات که اخلاق گه مرغی بی حوصلگیم عود می کند، تو خودم بودم. ظهر هم ناهار نخورده بودم و ساعت ۵ تازه تو اتوبوس بودم و دو ساعت دیگه راه بود تا خونه. البته من گشنه م نبود. یوهویی یه دیوونه شاید بهلول بازگشته از دنیای مردگان اومد نشست صاف جلوی من و با کله ش شیرجه زد طرف صورت من و در فاصله یک سانتی نگه داشت: "وقتی غذا نمیخوری، زخم معده می گیریها! حالا هی هیچی نخور!" محبوب و من بدون نگاه کردن به هم دیگه نگاه می کردیم و نزدیک بود از تعجب شاسکول اساسی شویم. از ترسمان چپیدیم تو دو تا صندلی عقب اتوبوس. عجب تصادفی!

ایمیلم حذف شد. بعد هم دیگه نمی تونستم وارد وبلاگ یاهوم شم. کسی دیگری هم این وبلاگ را سه ماه پیش گرفته بود: عجبیه که یکی دیگه هم آدرس من رو برای خودش برداشته بود، اما به هر حال سر می زدم که ببینم بالاخره می ره یا نه! جالب این جا بود که یک تصادف دیگه رخ داد، روزی که ایمیلم حذف و از یاهوی مدار ۳۶۰ درجه بیرونم کردن، این وبلاگ هم حذف شد و من تونستم دوباره از آن خودم کنم: آیا این یک تصادف بود؟ بله. این فقط یک پیشگویی خود تحقق بخش بود. 

می خواهید باز هم نقل کنم، این قدر تو کشکولم از این تصادف ها هست. مطمئنا شاید شما هم در کشکولتان از این تصادف های مصادف با جهان درونیتان زیاد دارید ولی آیا سعی کرده اید که به صورت سیستماتیک آن را پرورش دهید: آیا سعی کرده اید جهان درون را با جهان بیرون یکی فرض کنید و این باور را این قدر قوی کنید که هر روز برایتان اتفاقاتی از این دست رخ دهد؟

مزخرفیجات سیستماتیک من همچنان ادامه دارند! خب که چی؟

+ نوشته شده توسط رضا علیمیرزایی در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 23:38 |


Powered By
BLOGFA.COM