تبليغاتX
روزهای تنهایی -

روزهای تنهایی

مسافر

بارش خاطره ها

چتري از ياد تو و فاصله ها

دو سه برگ حرف نگفته يه سكوت

كوچه باغ غزل چرخ كبود

يه درخت چند تا كلاغ

باغي از عطر نگاه من وتو

ودو تا شاخه ي عشق

يه مسافر كه نرفت و تو دلش

يه روزي احساس غربت ميريزه

ميدوني...مسافرا

يه روزي بايد برن

به كجا نميدونم

مگه فرقي ميكنه

تودل مسافرا گذر ثانيه ها موندني نيست

هر چي تو دنياشونه رفتنيه

همه چي جز يه دل ساده و صاف

ميدوني قصمون پايان نداره

اول قصه ي ما مسافره

وقتي كه جاده به پايان ميرسه

وقتي كه يهو به مقصد ميرسي

عمر اين مسافرم تموم ميشه

بعد اون مينويسن تو كتابا يه روزي تو شهر ما

يكي بود تو شهر ما

كه هميشه غزل ميخوند

يكي بود كه غرق دلباختگي بود

يكي بود كه با نگاش ميشد از بركه ي عاشقي گذشت

يه مسافر يه غريبه يه خيال

يكي كه همدم آسمونا بود..... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:58  توسط رویا  |